شب

هر شب به روی صورت او تیغ می کشد

 

با صد شهاب سو خته در حجم بیکران

 

بی انتها حکومت خود پیش می برد

 

غافل زدور و گردش فتانه زمان

 

حتی نسیم نیز ندارد امان از او

 

ساکت زقهر اوست نوای پرندگان

 

غافل ز اینکه خیل سحر می رسد ز را ه

 

می پیچیدش زمام حکومت به نا گهان

 

می گویدم نسیم که می آید از افق

 

خورشید نور گستر و دلدار مهربان

 

آنگه که روز گردد و خورشید سر زند

 

شب می جهد به جنگل نه توی آسمان 

/ 0 نظر / 8 بازدید