کابوس

تمام تنم می لرزد .

بلندمی شوم جایم را عوض می کنم .قلبم با سرعت بالا

می زند .و حالت تعادل ندارم .باز هم کابوس .پنجره هائی که جای خالی تو را نشان میدهد ..و خانه ایکه چون گیره ای مرا می فشارد .

جرات گریستن هم ندارم .

مدتهاست از تو بی خبرم .مدتهاست .یادت هست 

هر روز سلام پرسش و خنده .....

می ترسم به من بخندی خواب می بینم تو رفته ای و من به شدت گریسته ام .

باورم نمی شود .شاید خواب دیده ام ...ولی نه حفره ای بزرگ در قلبم باز شده است که هیچ وقت پر نمی شود 

بزرگتر ازسیاهچاله های اسمانی 

خنده ات می گیرد که باز عاشقانه می نویسم 

نه می خواهم کابوسها از سرم بپرند 

هنوز قلبم تند می زند .حالم خوش نیست ....

/ 3 نظر / 10 بازدید
یحیی شعیبی

سلام بسیار خوشحالم که دوباره فرصت نوشتن دارین آرزوی توفیق

بانوی مهتاب

وصف حال بانو رو نوشتین علیرضا خان. زیبا بود.خوندمش و باش گریه کردم. امروز دلم خیلی گرفته.

سهراب

من که حال کردم سر صبح