بهانه

بهانه حضورو احوال پرسی مجدد شعری زیبا از حامد عسکری  با اجازه ایشان .

 

 

بـا من بـرنـو به دوش یـاغی مشروطه خواه

 

عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه

 

 

بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟

 

بــا مـن تـنـهـا تـر از سـتـارخـان بـی سـپـاه

 

 

موی من مانند یال اسب مغرورم سپید

 

روزگـار من شـبـیـه کـتـری چوپان سیاه

 

 

هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق

 

کـنـده ی پـیـر بـلـوطی سوخت نه یک مشت کاه

 

 

کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود

 

یـک نـفـر بـایـد زلیخا را بیاندازد به چاه

 

 

آدمـیـزادست و عشق و دل به هر کاری زدن

 

آدم ست و سیب خوردن آدم  ست و اشتباه

 

 

سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند

 

"دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه"

 

 

حامد عسکری

/ 5 نظر / 7 بازدید
sama73

سلام خيلي خوب بود،امكان داره شما رولينك بكنم؟ميتونين منو با اسم پرنسس بهار بلينكيد.ممنون[گل]

میم.ذ

سلام زیباست. و ما برگشتیم بعد ماهها زندانی شدن توی قفس.آدمیزادیم دیگر. سردمان شده بود و لبهای گرمش به دادمان رسید. منتظرم...

الف.ب

سلام . در امتداد پائیزی که رو به اتمام است دلتنگتانینم. و مدتهاست در شهر دیگری غصه میخوریم...