پیرهنت را به من بده


             پیرهنت را به من بده


شب شد خیال آمدنت را به من بده
حسِ عزیز در زدنت را به من بده


امشب شبیه عشق رها شو درون من
روحِ شگرفِ بی بدنت را به من بده


ای مثل صبحْ آمده از لمـسِ آفتاب
من سردم است پیرهنت را به من بده


اینجا میان موزه‌ی شب خاک می خورم
یک شب هوای پرزدنت را به من بده


من با تو گفتن از تو ، تو را دور می شوم
ای من ، منِ همیشه ،من ات را به من بده


 حرفی نمانده است ، ولی محضِ یک حضور
فریادهای بی دهنت را به من بده


مردن مرا نشانه‌ی تلخی ست ، بعد از این
نامِ قشنگِ زیستن ات را به من بده

 

بهمن ساکی

 

/ 6 نظر / 11 بازدید
اویس

سلام.مرد با تجربه. و من امشب اپ خواهم شد. و هر وقت میآیم اینجا تازه میشوم. جوان تر میشوم.

بهار

سلام..ممنون از لطفتون.بله همه نوشته ها مال خودم هستند..

ادریس

ازمن نفسی به سعی ساقی ماندست وزصحبت خلق بی وفایی ماندست ازباده دوشین قدحی بیش نماند ازعمرندانم که چه باقی ماندست عالی بود///

میم.ذ

با اجازه دیگه طاقت نیاورده و لینکتون کردم.

نسرین

سلام شعرها بسیار زیباست ولی فونت نوشته ها تون خیلی ریز هست. با آرزوی موفقیت و بهروزی برای شما

میم.ذ

سلام.ممنونم که به من سر میزنید.راستشو بخواین من اصلا قصد تقلید نداشتم.داستان الف.ب رو خوندم تو جواب و نظرات وبلاگش این رو نوشتم به سبک خودش اونم تو 1 دقیقه.به پیشنهاد الف گذاشتمش تو وبلاگم.بازم مرسی که سر زدید.