باران

شوراب خاک را می شوید 

بارانی که از دل ابرهای گرفته

بر زمین بارید .

چرادر هیچ آیینه ای خودم را نمی بینم

پس اینهمه گریه های بی صدا 

برای چه بود؟

شاید بخار شدم در انتظار تو

دیگر نه جادوئی در کار بود

 ونه ترانه ای

صدای نجوای ابرها بود و ستاره ها

دستهایت را باز کن

امشب در پیاده رو رو به آسمان بخند

می خواهم ببارم ..... آرام 

دستهایت را باز کن 

رو به آسمان ....

 

 

/ 4 نظر / 5 بازدید
جوادآفریدون

شما رفتید وما دلتنگ نبودنتان حتی حس حضور شما در شهر. روزهای دلگیر پاییز وغمی طولانی.امسال شعر رضوی هم بدون حضور شما بی رنگ ورو بود وبرای داوری به بردسکن ارسال شد. شدیدا مشتاق دیدار شمایم.

فاطمه قائدي

سلام و سپاس از حسن نظر شما پایان بندی خوبی داشت کار منتظر کارهای بعدیتان هستم

محمد زنگنه

وبلاگ قشنـگ و باصـفایی داری سر می‌نزنی، مگر جفایی داری؟ Update شدم، بدو بیا منتـظرم Comment گذار اگر وفایی داری