دلم

 

 

دلم دستهای تورا می شناخت

حضور تورا

لحظه های تورا

می شناخت

دلم بوی دشتی که دراو سفر کرده ای

و حتی قطاری که با او گذر  کرده ای

دلم

فصلهائی که با ما نیامد

گذشت

ومردی که بی تو سرامد

شکست

قرار شب بی قرار تورا می شناخت

دلم انتظار تورا می شناخت

..و ان فصلهائی که پاییزشان چون زمستان پر از برف بود

همان قصه هائی که شیرین و زیبا

ولی حرف بود

دلم تپه های بلندی

 که بر دوش خود می کشیدم تورا ...

 

 

...ولی

دستهایم همیشه گشوده

سرم رو به پهنای بی انتهای خدا بود

دو دستم پر از غنچه های دعا بود

دلم ...

دستهای تورا ...

همه لحظه های تورا ...

و دشت و قطار...

بهاری که بی تو نیامد ...

و فصلی که بی تو پر از برف بود .

و عشقی که تنها فقط حرف بود .

 

 

 

 

 

 

/ 7 نظر / 8 بازدید
حمیدخصلتی

sghl شما همشهری محمد رضا زنگنه هستی خبر نداشتم تا نام وبلاگش رو در لین ها دیدم. محمد رضا در تربت همکلاسی خوب منه

پری

سلام کل وبلاگت رو خوندم جالب بود تو هم به وبلاگ من بیای خوشحالم میکنی

نعیم

سلام استاد صدری خواه ... زيبااا بود ممنون ... اما اين فونتش يه كم اذيت مي كنه ...

محمد زنگنه

من ای صبا ره رفتن به سوی دوست ندانم تو می روی ، بسلامت ، سلام ما برسانی در هر کجا ؟ همیشه موفق باشید .

ایوب رستمی

مثل ساحل آرام باش تا مثل دریا بی قرارت باشند.....