وب نوشته ها ...

وقتی تو نیستی
نویسنده : علی رضا صدریخواه - ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ دی ۱۳۸۸
 


چشمهایم که نمی بینند

و دریائی که در ان نفس می کشم

شک برم می دارد وقتی کسی تکانم می دهد

از هزار راه نر فته که بر می گردم

باز تو نیستی

نیستی حتی در ولوله

آدم و اتوبوس

در شیون بی امان خوردوهای آخرین مدل

خوابم می برد

نه... از بس بی خوابی ام را

 هیاهوی شاه و وزیر پر کرده اند

اینجا میدان آزادی کدام جرثقیل ایستاده بر گریه های مادرم بود

همه مات جاده اند... نه خیابان

خیابانی که بهار از ان رفته است

و نمی دانم بها...ی چه چیزی هنوز مردی را

 با سیگاری

غرق می کند

 نمی شود... آرام تر که بخوانی

به لب خوانی متهم خواهی شد

و تو نیستی که صدای قهقه مان

بهار رابرقصاند

واژه ها می گریزند از صدای شلیک دندانهای سرما دیده

و بمبهای گریه پیاپی

وقتی تو نیستی دیگر درختان پرنده  پوش خیابان

چرت می زنند  

حتی خیابان انقلاب از جنب جوش کتابهای چاپ نشده

خالی است

این روزها چای خانه های شلوغ

یاد تورا با عطر چای انبارهای گیلان 

جشن می گیرند 

وسوسه می شوم  چیزی بنویسم

...........

وقتی تو نیستی قلم بهانه خوبی برای تنهائی است