وب نوشته ها ...

قیچی شد
نویسنده : علی رضا صدریخواه - ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ بهمن ۱۳۸۸
 

یک شعر قدیمی از خودم برای یاداوری 

.......................

دل من پرنده بود بال و پرش قیچی شد 

سروسربلندی بود اما سرش قیچی شد

یه روزی مثل شما دیوونگی بود تو سرش

عاقلا آمدن و شوروشرش قیچی شد

دادمی زد آواز می خوند از عاشقی دیوونگی

همگی کر بودن آواز ترش قیچی شد

یه عالم آدم خوب دور و برش بودن ولی

نمی دونم که چی شد دور و برش قیچی شد

شب تا صبح تو گذر کهکشونا قدم می زد

راهو گم کرد –نمی دونم گذرش قیچی شد؟

دیگه مثل قدیما شعرای خوب خوب نمی گفت

گمونم چشمه احساس ترش قیچی شد

دیگه دستی نداره تا تو سرش سپر کنه

می زنن توی سرش چون سپرش قیچی شد

شعراشو می برد که چاپ کنه توی مجله ای

چاپ نشد چونکه تموم اثرش قیچی شد

مثل حافظ –آنی بود و با اونا بر نمی خورد

متهم شد به کسی که دگر ش قیچی شد

خبر مردنشم هیچکی به هیچکی نمی گفت

شایدم مثل همیشه خبرش قیچی شد.