وب نوشته ها ...

خداحافظی یک نابغه
نویسنده : علی رضا صدریخواه - ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸
 

     
 

خداحافظی یک نابغه

آقای گابریل گارسیا مارکز، نویسنده بزرگ آمریکای لاتین از زندگی اجتماعی خود بواسطه عوارضی در مزاج و سلامتی‌اش(سرطان لنفاوی)خداحافظی کرده است.


او نامه‌ای به دوستانش فرستاده است و با سپاس از اینترنت که همگی ما را قادر ساخته تا آنرا با هم تسهیم کنیم.


من خواندن آنرا به شما توصیه می‌کنم، چراکه این متن کوتاه توسط درخشانترین نویسنده آمریکای لاتین از سالها پیش نگاشته شده است که حقیقتاً الهام بخش است.


«اگر خدا فراموش کند که من فقط یک عروسک خیمه شب بازیم و به من فرصت بیشتری برای زندگی بدهد، من از همه آن زمان سود برده و استفاده خواهم کرد، بهترین کاری که می‌توانم انجام دهم.»


شاید به زبان نیاورم هر آنچه را که می‌اندیشم اما قطعاً درباره هر چه می‌گویم اندیشه می‌کنم.


به هر چیزی ارزش می‌نهم نه فقط برای اینکه با ارزشند، بلکه برای آنچه آنها ارائه می‌کنند و بیان می‌دارند.


کمتر خواهم خوابید و بیشتر رویا خواهم دید. برای هر دقیقه‌ای که چشمانمان را رویهم می‌گذاریم، شصت ثانیه روشنایی و نور را از دست می‌دهیم.


ادامه می‌دادم از آنجایی که دیگران متوقف شده‌اند و برمی‌خاستم وقتی که دیگران می‌خوابند.


اگر خدا فرصت بیشتری برای زندگی به من می‌داد، ساده‌تر لباس می‌پوشیدم، در نور آفتاب غوطه می‌خوردم، برهنه خود را رها می‌کردم، نه فقط جسمم را بلکه روحم را نیز.


به مردم ثابت می‌کردم که چقدر در اشتباهند که فکر می‌کنند چونکه پیرتر شده‌اند عاشق شدن را قطع کرده‌اند ، چراکه آنها عملاً از همان زمانی که عاشق شدن را متوقف کرده‌اند، شروع به پیرتر شدن کرده‌اند.


به کودکان دو بال می‌دادم، اما آنها را به تنهایی رها می‌کردم تا هر کدامبیاموزد که چگونه با تکیه بر خود پرواز کند.


به فرد سالخورده، نشان می‌دادم که آنها چگونه می‌میرند نه با فرآیند مسن شدن بلکه با غفلت کردن.


چیزهای زیادی از شما یاد گرفته‌ام....
من یاد گرفته‌ام که هر کسی می‌خواهد تا بر بالای کوه زندگی کند، اما فراموش می‌کند که اصل مطلب همان چگونگی راه پیمودن است.


من یاد گرفته‌ام که وقتی نوزادی تازه تولد یافته انگشت شست پدرش را چنگ می‌اندازد، برای همیشه در قلب او جا گرفته است.


من یاد گرفته‌ام که یک فرد تنها وقتی می‌تواند به فردی دیگر از بالا نگاه کند که بخواهد به او در برخاستن کمک نماید.


مطالب زیادی را از همه شما آموخته‌ام.

همیشه بیان کن، آنچه را که احساس می‌کنی و انجام بده آنچه را که فکر می‌کنی.


اگر من میدانستم که امروز آخرین وقتی است که شما را خواهم دید، شما را به آغوش خواهم گرفت تا نگهبان روحتان باشم.


اگر من بدانم که این دقایق آخرین دقایقی هستند که من شما را خواهم دید، به شما می‌گفتم که « دوستتان دارم» و به این فرض بسنده نمی‌کردم که شما خود آنرا می‌دانید.


همیشه صبحگاهی هست که در آن زندگی به ما فرصتی دوباره می‌دهد تا کارهای خوبی انجام دهیم.


به خودتان نزدیک باشید، به عزیزانتان،و به آنها بگوئید که چقدر به آنها نیاز دارید و چقدر عاشقشان هستید و چقدر به آنها توجه دارید. زمانی را برای بیان این جملات بگذارید، «متاسفم»، «مرا ببخش»، «لطفاً»، «متشکرم» و همه کلمات قشنگ و دوست‌داشتنی که شما بلدید.


هیچکسی شما را به خاطر نخواهد آورد اگر شما افکارتان را پیش خود بصورت راز نگه دارید، خودتان را وادار کنید تا آنها را بیان و ابراز دارید.


به دوستان و عزیزانتان نشان دهید که چقدر به آنها علاقمندید.