وب نوشته ها ...

زمانی برای خودم
نویسنده : علی رضا صدریخواه - ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ آذر ۱۳۸۸
 

 

همیشه وقتی دلت می گیره پناه می اری به درونت، کز می کنی و ابر های تیره همه آسمان دلت رو تار می کنه


 


 

 

همیشه وقتی دلت می گیره پناه می اری به درونت، کز می کنی و ابر های تیره همه آسمان دلت رو تار می کنه

رویات به کابوسی تبدیل می شه و مالیخولیائی سیمهای لطیف رو حت رو می جوه .اروم نمی شی و هی کسی در

 تو پنهان و اشکار داد می زند و ..ای آدمها ...

حتی از نزدیکترین ها هم نه هم آوائی می شنوی و نه همراهی

که درد کشیدن ذاتی آدم است، مثل کودکی های همه ما، باید بیفتی و بلند شوی باید زمین بخوری گر یه کنی

همه می تونن دلدلریت بدن ولی نمی تونن درک کنن که تو چی می کشی و دردت فقط واسه خودته .سرد می شی

 پاهات تیر می کشه روی سینه ات یه لایه زخیم سربی قرار می گیره.

خون مثه آهن تو رگات حرکت می کنه و قلبت درد می گیره از اینکه نمی تونی این سنگینی رو تحمل کنی

نه شعر بدادت می رسه و نه شعور هر کدوم راه خودشونو می رن تسکینی برای تو نیستند

فراموشت می شود که تو کی هستی و چی قراره باشی

نفرت در تو زنده می شه، آسمان سقفی کوتاه و تو اسیر گردش بی امان و اختیار این قضا و قدر.

فراموش می کنی که کسانی که دوستشان داری و کسانی که از انها متنفری همگی جلو ههای خداوندند

همین اندیشه کوتاه کافیه  تا تو رو بخود بیاره  و تمام زندگی ات عوض شه

ابرهای تیره به کناری روند و سینه ات باز شود و دلگیریت پایان

همه را دوست ببینی

و خود را جزئی از این لایتنهای عظیم

لحضه ای که فرد دریابد که همه چیز یکی است عشق به خودی خود طلوع می کند

و عشق یعنی این سرور بی پایان یکی شدن خود با همه هستی  .