وب نوشته ها ...

ارامش
نویسنده : علی رضا صدریخواه - ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩۱
 

امروز بی خاطره ترین روز سال است . روز جمعه نمی دانم چندم تیر . خیال می کنم زودتر بیدار شده ام . حتی کلاغها هم قار  قاری ندارند . اینجا به طرز مشکوکی بی خاطره است . به طرز مشکوکی . لباس می پوشم از خانه بیرون می ایم . یکی در ها را باز گذاشته است . حتی از دیوارها هم خبری نیست .از سرفه های مداوم همسایه و صدای پرواز کبوتران از دو بام انور تر . خورشید هم در نیامده است . چقدر ارام است

همانی که ارزویش را داشتم . گشتی در خیابان می زنم . هیچ ماشینی هیچ بوقی

از شدت ارامش تر س ورم میدارد . بر میگردم  . با شتاب بر می گردم .  خانه هم سر جایش نیست . باغی بزرگ است که بچه های من لای درختانش قایم موشک بازی می کنند . ارام و بی صدا . هر چه به سمتشان می ایم از من دور می شوند . عجب اشتباهی کردم اینجا خیلی ارام است . صدای گر یه بچه ها می اید . شاید زمین خورده اند بلند می شوم با نگرانی . می گم صدرا .مشتی نور بر صورتم می تابد . توان بلند شدن ندارم اتاق سبز می شود . چند نفر بالای سرم هستند . می گم صدرا ..

یکی می گه الحمد لله به هوش امد . بهوش امد .

دوباره می خوابم

بیدار که می شوم بچه ها بالای سرمنند

روی تخت دراز کشیده ام و فکر می کنم

مگه چی شد ....؟