وب نوشته ها ...

خزان
نویسنده : علی رضا صدریخواه - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ مهر ۱۳۸٩
 

هی زرد می شود درختها و دشتها

هی خورشید می تابد بی رمق

بادهای پاییز تنم را می لرزاند

امروز در ایینه نگاه کردم

از وقتی رفته ای

چندین زمستان گذشته است

و بهاری نیامده است

منتظر می مانم

شاید این اخرین زمستان باشد

 


 
 
برای خودم
نویسنده : علی رضا صدریخواه - ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ مهر ۱۳۸٩
 

چه خوش ان قمار بازی  که بباخت هر چه بودش .

و نماند ش هیچ حتی هوس قمار دیگر.....

....زندگی   یک    قمار جاودانه دارد .

امشب با سر بلندی گریستم .

در گوشه ای کز نکردم .

چله تمام شده بود .و من از دست رفته بودم

ولی من خوشحالترین فرد زمینم.

در چله شمس رخت نشستم

تا بر امدی نه از خاوران

از باختر

این چله هم گذشت باور نمی کنم

که تورا نخواهم دید ...

(در سکوت هیاهوی زندگی

تنها نگاهم به آسمان است که در دل سپید ترین ابرش

غوغائی نهفته است ....)

 

 

 


 
 
باران
نویسنده : علی رضا صدریخواه - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸٩
 

شوراب خاک را می شوید 

بارانی که از دل ابرهای گرفته

بر زمین بارید .

چرادر هیچ آیینه ای خودم را نمی بینم

پس اینهمه گریه های بی صدا 

برای چه بود؟

شاید بخار شدم در انتظار تو

دیگر نه جادوئی در کار بود

 ونه ترانه ای

صدای نجوای ابرها بود و ستاره ها

دستهایت را باز کن

امشب در پیاده رو رو به آسمان بخند

می خواهم ببارم ..... آرام 

دستهایت را باز کن 

رو به آسمان ....

 

 


 
 
کابوس
نویسنده : علی رضا صدریخواه - ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ مهر ۱۳۸٩
 

تمام تنم می لرزد .

بلندمی شوم جایم را عوض می کنم .قلبم با سرعت بالا

می زند .و حالت تعادل ندارم .باز هم کابوس .پنجره هائی که جای خالی تو را نشان میدهد ..و خانه ایکه چون گیره ای مرا می فشارد .

جرات گریستن هم ندارم .

مدتهاست از تو بی خبرم .مدتهاست .یادت هست 

هر روز سلام پرسش و خنده .....

می ترسم به من بخندی خواب می بینم تو رفته ای و من به شدت گریسته ام .

باورم نمی شود .شاید خواب دیده ام ...ولی نه حفره ای بزرگ در قلبم باز شده است که هیچ وقت پر نمی شود 

بزرگتر ازسیاهچاله های اسمانی 

خنده ات می گیرد که باز عاشقانه می نویسم 

نه می خواهم کابوسها از سرم بپرند 

هنوز قلبم تند می زند .حالم خوش نیست ....


 
 
...
نویسنده : علی رضا صدریخواه - ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ مهر ۱۳۸٩
 

دستانم را به باد می سپارم 

و سرم را بالا می گیرم 

درجلجتا ...

شاید باد بوی تورا 

به من برساند .

تا سبز شوم

با آغوش گشوده برای پرندگانی

که از دیار چشمان تو می اییند

اینجا بلندترین نقطه جهان است

سرم را بالا می گیرم .... 


 
 
آرزو
نویسنده : علی رضا صدریخواه - ساعت ٢:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۳ مهر ۱۳۸٩
 

امسال همه عادتهای بدم را ترک می کنم 

تورا 

سیگار را 

و رویاهای دیر هنگام را 

   ...امسال همه عادتهای بدم را ...

یادت می آید ..؟

تو دلم را خون کردی

و سیگار ریه هایم را می جویید 

و بد تر از همه رویا های دیرهنگام بود 

که مرا به اشتباه همراه توکرد 

... تو رفتی و سیگار و کدئین ..

امسال همه عادتهای بدم را .....