وب نوشته ها ...

خواب و هذیان و بهار
نویسنده : علی رضا صدریخواه - ساعت ٢:٠٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٩
 

خوابهای طولانی ام را 

کوتاه میکند

هذیانهای بریده بریده مردی که درخواب تورا صدا می زند .

عرق میکنم

روزهای طولانی ام را

حیاط خلوت و سایه های ناپایدار.که تورا هی راه می روند و نمی رسند .

پرنده های درخت خشکیده چنار

خنده های تورا با خود

به هوا بلند می شوند .

دلم می خواهد خواب باشم و به روزهای طولانی فکر نکنم

هیچ هذیانی بیدارم نکند

خواب باشم و بهار شده باشد و در خت چنار همچنان سر سبز

و پر گنجشک.

و هیچ باغچه ای سایه مرا مرور نکند .....


می تر سم تو بیائی...

بگذار خوابهاب بلند برآشوبد 

و سایه ها هی بگذرند وآفتاب شود 

بگذار تو نباشی 

ولی بهار شده باشد 

پر گنجشک و درختان سر سبز چنار 

و باز

تو

در نغمه هایشان به هوا بلند شوی .



 


 
 
آغاز می شود
نویسنده : علی رضا صدریخواه - ساعت ٢:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸٩
 

آغاز می شود در سبزه و هوای لطیف

در دید و بازدید و خنده های سرشار از شیرینی و عیدی

در آغاز روزهائی که به سرعت ثانیه ها خواهند گذشت

بخاطر تو مادرم و همه ارزوهائی که در دل داریم

آغاز می شوی که بیائی که آمده ای که هر روز می آییی و هر لحظه

اصلا شاید آغازی باشد که تو را بهانه کنم آرامش و سرور و آرزوهای خوشبخت

و کودکانی که در دکان محله بهار گل می خر ند

نمی دانم چه کسی در می زند که این همه هیاهو ی سرشار از سپیده و سحر

به همراه فوج فوج پرنده های رنگین بال به هوا بر می خیزند

ابر می شوند و می بارند نغمه های گم شده در ازدحام را

دلم می خواهد بال بگشایم و همراه همه پرنده ها به سفر بروم به نمی دانم کجا

جائی که تو نباشی و دلتنگی های همیشه من

وقتی تو نیستی دلم نمی گیرد حوصله کسی را دارم که بیاید و هر چه می خواهد ور بزند و از برنج صدری و روزگار پر شراب خمهای آرزو صحبت کند و وقتی نیستی همه چیز جهان خوب است و مرتب .

منهم مرتبم مثل آجرههای منظم چیده شده در ساختمانی چند طبقه

مثل فیش حقوقی هر ماه که هر سال ارقامش کش می رود . مثل بر نامه های تکراری که هر سال تلویزیون را سر پا نگه میدارند

خوب خوبم شاید باور نکنی تمام معادلات ریاضی و بر نامه ریزی های خطی و غیر خطی همین را می گویند .درست مثل ساعتی که کسی به دقتش شک نمیکند

..........

آغاز می شوم وقتی می آئی که ثانیه ها اشتباه شوند که معادلات به هم بریزند که آجرها در نمای مسخره ساختمان به هم بریزند و حوصله هیچکس را نداشته باشم که هی ور بزند و من به تائید سری تکان دهم

... ومن هی بهانه می گیرم گم می شوم و تنها تو را می بینم که تمام فضای پر هیاهوی آسمان را پر کرده ای و تمام ستاره ها پایین می ایند و بوی سحر و سپیده می آیید

آغاز می شویم مثل مردن شاید آغازی در کار نیست آغاز شده ایم از خیلی وقتها که نه تو می دانی و نه من و نه بها ر

حتی کتابهای تاریخ نیز چیزی نمی دانند و در هیچ اکتشافی بشر به این آغاز نرسد

ولی من می دانم و تو و بهار که هر چه هست دارد یک اتفاق می افتد از همان اتفاقی که امسال بهار افتاد و هر بهار می افتد

شاید بهار بداند و من و تو .

گوش کن صدای خنده ها را می شنوی به من می خندنند و هذیانهای بهاری

نگفتم آغاز شده است .......شده بود.