وب نوشته ها ...

عید نوروز مبارک
نویسنده : علی رضا صدریخواه - ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اسفند ۱۳۸۸
 

 

 

یکسال گذشت در چشم به هم زدنی . همراه با شادیها و غمهای زیاد .عشق محبت و مهربانی .گاهی هم بدی و سیاهی و نفرت .زندگی همین است سر شار از همه اینها .خوبیها بدیها . زشتیها  زیبائی ها . کمی و کاستی ها و زیادو انباشتها .

نمی دانم باید شاد باشم یا غمگین . خوشحالم که خداوند بزرگ نعمت یک سال زندگی دیگر را به من بخشید و باز در اغاز راهم  راهی که تا نبودنم در این عالم هستی اغاز می شود . 

صبح تولد بقیه عمرم .تا خداوند بزرگ چه بخواهد که ما همه در دایره امکان او لذت وجود پیدا کرده ایم .

اگر دلی را ازرده باشم  .اگر ظلمی کرده باشم و...هزار اگر دیگر که حکم انسان بودن بر من جاری می شود . دلبسته کرم اویم که ارحم اراحمین است .

خدا جان عزیز که همیشه در همه جا چون مادری مهر بان پدری صبور و...نمی دانم چه می گویم فقط خدا بود . و این همه لطف را فقط او شایسته است .

فقط با او ارامم در گر یه هایم اوست و در لبخندهایم . در خنده شیرین کودکانم و در خواب و بیداری . 

کاش لیاقت بنده خوب بودن را داشته باشم . و هر شب در خواب او را در بغل بگیرم  سحر در نسیمش به سرور بر خیزم با خورشیدش طلوع کنم و هر شب به امید رحمت او خواهم خوابید . تا صبحی به در خشانی قیامت لطف او در انتظار خواهم نشست و..

خوش به حال من  خوش به حال تو خوش به حال همه ما که چتر بندگی او را بر سر کشیده ایم .....


خوش به حال غنچه های نیمه باز 

(فریدون مشیری )


 

 بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
 برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه
شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
 نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
 خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
 خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
 خوش به حال جام لبریز از شراب
 خوش به حال آفتاب
 ای دل من گرچه در این روزگار
 جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
 نقل و سبزه در میان سفره نیست
 جامت از ان می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
 ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار


 گر نکویی شیشه غم را به سنگ
 هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

 


 

 

این شعر را هم به همین یادداشت اضافه کردم حیفم امد این یادداشت بهاری دو تکه بشه .ضمنا این شعر با زحمت دوست عزیزم اقای علیمیرزائی قبلا در نشریه آبگینه (نشریه انجمن ادبی تایباد)چاپ شده بود .

 

 

 

قاصد سبز بهار

علیرضا صدری خواه

 

دوباره چشم به راهم که یار می آید

دوباره قاصد سبز بهار می آید

زمین به یمن و خوشامد لباس نو پوشید

قرین لاله و گل سبزه زار می آید

هوا زبوی بهاری معطر و سرمست

نسیم در دم عشقی دچار می آید

امیر سبزه لباسی زعشق بر تن کرد

به انتظار که آن گلعذار می آید

شکوفه ها به ترنم به شوق می رقصند

و از زمین و زمان گل ببار می آید

دلم زشور و تپش می زند پر و بالی

مگر رمیده غزالی خمار می آید

زمان ابهتی از نو گرفته و گویی

امیر عشق، وَ صدها سوار می آید

امیر قافله یار می رسد از راه

بهار با تن گلبار می رسد از راه

))((به حرمت نوروز و با اجازه دوستان گرامی پست قبلی ام را غیر فعال می کنم ))((


 
 
جمله معترضه
نویسنده : علی رضا صدریخواه - ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اسفند ۱۳۸۸
 

                                                      

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


                                                                            ؟


 
 
خداحافظی یک نابغه
نویسنده : علی رضا صدریخواه - ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸۸
 

     
 

خداحافظی یک نابغه

آقای گابریل گارسیا مارکز، نویسنده بزرگ آمریکای لاتین از زندگی اجتماعی خود بواسطه عوارضی در مزاج و سلامتی‌اش(سرطان لنفاوی)خداحافظی کرده است.


او نامه‌ای به دوستانش فرستاده است و با سپاس از اینترنت که همگی ما را قادر ساخته تا آنرا با هم تسهیم کنیم.


من خواندن آنرا به شما توصیه می‌کنم، چراکه این متن کوتاه توسط درخشانترین نویسنده آمریکای لاتین از سالها پیش نگاشته شده است که حقیقتاً الهام بخش است.


«اگر خدا فراموش کند که من فقط یک عروسک خیمه شب بازیم و به من فرصت بیشتری برای زندگی بدهد، من از همه آن زمان سود برده و استفاده خواهم کرد، بهترین کاری که می‌توانم انجام دهم.»


شاید به زبان نیاورم هر آنچه را که می‌اندیشم اما قطعاً درباره هر چه می‌گویم اندیشه می‌کنم.


به هر چیزی ارزش می‌نهم نه فقط برای اینکه با ارزشند، بلکه برای آنچه آنها ارائه می‌کنند و بیان می‌دارند.


کمتر خواهم خوابید و بیشتر رویا خواهم دید. برای هر دقیقه‌ای که چشمانمان را رویهم می‌گذاریم، شصت ثانیه روشنایی و نور را از دست می‌دهیم.


ادامه می‌دادم از آنجایی که دیگران متوقف شده‌اند و برمی‌خاستم وقتی که دیگران می‌خوابند.


اگر خدا فرصت بیشتری برای زندگی به من می‌داد، ساده‌تر لباس می‌پوشیدم، در نور آفتاب غوطه می‌خوردم، برهنه خود را رها می‌کردم، نه فقط جسمم را بلکه روحم را نیز.


به مردم ثابت می‌کردم که چقدر در اشتباهند که فکر می‌کنند چونکه پیرتر شده‌اند عاشق شدن را قطع کرده‌اند ، چراکه آنها عملاً از همان زمانی که عاشق شدن را متوقف کرده‌اند، شروع به پیرتر شدن کرده‌اند.


به کودکان دو بال می‌دادم، اما آنها را به تنهایی رها می‌کردم تا هر کدامبیاموزد که چگونه با تکیه بر خود پرواز کند.


به فرد سالخورده، نشان می‌دادم که آنها چگونه می‌میرند نه با فرآیند مسن شدن بلکه با غفلت کردن.


چیزهای زیادی از شما یاد گرفته‌ام....
من یاد گرفته‌ام که هر کسی می‌خواهد تا بر بالای کوه زندگی کند، اما فراموش می‌کند که اصل مطلب همان چگونگی راه پیمودن است.


من یاد گرفته‌ام که وقتی نوزادی تازه تولد یافته انگشت شست پدرش را چنگ می‌اندازد، برای همیشه در قلب او جا گرفته است.


من یاد گرفته‌ام که یک فرد تنها وقتی می‌تواند به فردی دیگر از بالا نگاه کند که بخواهد به او در برخاستن کمک نماید.


مطالب زیادی را از همه شما آموخته‌ام.

همیشه بیان کن، آنچه را که احساس می‌کنی و انجام بده آنچه را که فکر می‌کنی.


اگر من میدانستم که امروز آخرین وقتی است که شما را خواهم دید، شما را به آغوش خواهم گرفت تا نگهبان روحتان باشم.


اگر من بدانم که این دقایق آخرین دقایقی هستند که من شما را خواهم دید، به شما می‌گفتم که « دوستتان دارم» و به این فرض بسنده نمی‌کردم که شما خود آنرا می‌دانید.


همیشه صبحگاهی هست که در آن زندگی به ما فرصتی دوباره می‌دهد تا کارهای خوبی انجام دهیم.


به خودتان نزدیک باشید، به عزیزانتان،و به آنها بگوئید که چقدر به آنها نیاز دارید و چقدر عاشقشان هستید و چقدر به آنها توجه دارید. زمانی را برای بیان این جملات بگذارید، «متاسفم»، «مرا ببخش»، «لطفاً»، «متشکرم» و همه کلمات قشنگ و دوست‌داشتنی که شما بلدید.


هیچکسی شما را به خاطر نخواهد آورد اگر شما افکارتان را پیش خود بصورت راز نگه دارید، خودتان را وادار کنید تا آنها را بیان و ابراز دارید.


به دوستان و عزیزانتان نشان دهید که چقدر به آنها علاقمندید.



 
 
تابعد
نویسنده : علی رضا صدریخواه - ساعت ٤:۱٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸
 

این روزها هجوم مشغله ها نمی گذارد باشم . کار و زندگی ودرس . نمی دانم شاید خیلی گرفتاری باعث می شود فراموش کنی کی هستی و چرا؟می بینم  انگونه که خدا خواسته است . از او می خواهم بینائی ام را بیشتر کند وببینم انچه باید ببینم .این روزها هر چه دلم را وصله پینه می کنم باز زخمهای گشاده بر هیچ آزارم  میدهد .دست در دامان او می زنم او که مامن همه در ماندگان است .پناه همه بی پناهان و انسان بی پناهتر از خود نمی یابد . ... چند روزی به خودم که نه ... از خودم دور می شوم . اگر توان دیر آمدن بود بر من ببخشید .فعلا خدا حافظ تا فرصتی بعد ... 


 
 
فضای قصه
نویسنده : علی رضا صدریخواه - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳۸۸
 

 

کمی تا قسمتی ابری است بی تو

شبیه فکر ویرانی است بی تو

تمام شخصیتها چتر در دست

فضای قصه بارانی است بی تو

............................

چشم دل من به راهتان می ماند

بر غمزه گاه گاهتان می ماند

تا با  هوس شکار بیرون ایید

در تیررس نگاهتان می ماند

........................