لحظه های آبی رویا

ادبیات -شعر -داستان - نقد...

روز زن

روز مادر

مبارک .

...................................................

عاشق نیستم،

شاعرم.

فقط نمی‌دانم چرا وقتِ نوشتن از تو

بال درمی‌آورم!

(رضا کاظمی )

نوشته شده در جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ توسط علی رضا صدریخواه نظرات () |

اینگونه که مست می کوبد به ساحل

و صدای گریه اش تا دور دست

بیاد تو می افتم و بی قراری  ها

چیزی کم دارد دریا

یا من

که سر میکو بم به گریه 

...تقصیر دریا نیست

تقصیر من نیست

شاید تو دیر کرده ای

تا من

تا دریا

که گریه زودتر رسیده است .

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ توسط علی رضا صدریخواه نظرات () |

 

قاصد سبز بهار

 

 

دوباره چشم به راهم که یار می آید

دوباره قاصد سبز بهار می آید

زمین به یمن و خوشامد لباس نو پوشید

قرین لاله و گل سبزه زار می آید

هوا زبوی بهاری معطر و سرمست

نسیم در دم عشقی دچار می آید

امیر سبزه لباسی زعشق بر تن کرد

به انتظار که آن گلعذار می آید

شکوفه ها به ترنم به شوق می رقصند

و از زمین و زمان گل ببار می آید

دلم زشور و تپش می زند پر و بالی

مگر رمیده غزالی خمار می آید

زمان ابهتی از نو گرفته و گویی

امیر عشق، وَ صدها سوار می آید

امیر قافله یار می رسد از راه

بهار با تن گلبار می رسد از راه

نوشته شده در یکشنبه ٢۱ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ توسط علی رضا صدریخواه نظرات () |

امروز تولد تو است.

ستاره های نگاهت را

بگو ببارند ،

زمین، نمیرد از تشنه گی.

...................................

امروز تولد تو است.

از خوابِ سوسن ها

                      بیدار شو !

دسته گلی از باغچه ی هیاهو

برایت آورده ام.

.....................................

............................................

امروز تولد تو است، اما

این شمع ها را کسی نیست...

این بادکنک ها، ریسه ها ،

این کلاه های قیفی را کسی نیست...

نه، کسی نیست.

تنها منم، با خیالِ تو.

*

بایست کنار پنجره ،

به من نگاه کن ،

بگو: س س س سیب.

تیلیک!

 

***


تولد تو است امروز

ولی من هیچ هدیه ای برایت ندارم.

نگاه کن!

دست هایم خالی وُ

                      - دلم پُر.

پس بی خیال!

...........................................

برگرفته از وبلاگ پابرهنه تا ماه

http://baroun82.persianblog.ir

 

...رضا کاظمی .....

 

 

نوشته شده در جمعه ۱٢ اسفند ۱۳٩٠ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ توسط علی رضا صدریخواه نظرات () |

 

یادم نرفته است  

 

هفتم اسفند روز تولد توست

 

روزی که خورشید بر چشمان زیبای تو خندید

 

و زمین به بوی تو بهار را سفارشی دوباره داد

 

و ان روز مبدا زیبائی و عشق شد

 

یادم نرفته است

 

و تا یادی هست اسفند برای من

 

پیغام بهار دارد

 

کاش می آمدی

 

اینجا زمستان بسیار طولانی است

 

ولی من می مانم

 

شاید این آخرین زمستان باشد ...

 

..........................................

............

نوشته شده در یکشنبه ٧ اسفند ۱۳٩٠ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ توسط علی رضا صدریخواه نظرات () |

دیوارهای پر شده از غصه های مصور

و دستهای خسته از ثبت ثانیه ها

و دلی که غبطه کبوتران را می خورد

و

هنوز در انتظار سحر است .

................

امشب هوای تو کرده ام

به پرستار بگو

ماسک اکسیِژن را کنار بزند

نوشته شده در چهارشنبه ٢۱ دی ۱۳٩٠ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ توسط علی رضا صدریخواه نظرات () |

اصلا نمی تو انم باور کنم

بشر به اوج پیشرفت خود خواهد رسید

امروز پس از سالها

فهمیدم عاشقت نبودم

پس از سالها عاشقی

.............................

شهر بی تو شهر خاطره هاست

ولی درخشان نیست

شهر زخمهای پیاپی است

تو نیستی

و شهر بی تو مرا زهر می شود ....

.............................................

خوابهای مرا آشفته نکرده است

نمی دانم چه شده است

که چیزی

از بیداری هایم بیاد نمی اورم .

........................

هیچ وقت یادت نمی ماند

دره های پر درخت

و درختانی که پناه عریانی ما می شدند

یادت نمی ماند هیچ وقت

شب و ماه و ساحل چمخاله را

حتی شومینه اتاق ساحلی

و خلسه ای که

در بخاری گیج

ما را در خود پنهان میکرد

 

ولی مطمئنم

انهمه حرفهای دروغ

که زیر لاله گوشهای ملتهبم می گفتی

 را بیاد داری

دارد باورم می شود

خیلی از چیزها یادت نمی اید

ولی

 قصه تکراری همیشه یادت هست

نمی دانم امروز در گوش چه کسی

ولی می توانم به خاطر بیاورم

 وقتی ارام در کنار  دیگری نجوا می کنی

 دوس.....

...............................

هیچ وقت نمی توانم باور کنم...

 تو نبودی

و من آن قدر  شاعرانه

فکر می کردم ..

.....................

حالا می فهمم لکه های صورتت

در یک عکس روتوش دار

دیده نمی شدند

شاید هم تقصیر از عینک من بود .

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۸ دی ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ توسط علی رضا صدریخواه نظرات () |

وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست 
عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست 

ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد 
کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست 

در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید 
هی صدا در کوه،هی "من عاشقت هستم" شکست 

بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند 
دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست 

عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد 
قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست

وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد 
پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست 

 

 

از : زنده یاد نجمه زارع

 

نوشته شده در جمعه ۱۳ آبان ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ توسط علی رضا صدریخواه نظرات () |

بهانه حضورو احوال پرسی مجدد شعری زیبا از حامد عسکری  با اجازه ایشان .

 

 

بـا من بـرنـو به دوش یـاغی مشروطه خواه

 

عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه

 

 

بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟

 

بــا مـن تـنـهـا تـر از سـتـارخـان بـی سـپـاه

 

 

موی من مانند یال اسب مغرورم سپید

 

روزگـار من شـبـیـه کـتـری چوپان سیاه

 

 

هرکسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق

 

کـنـده ی پـیـر بـلـوطی سوخت نه یک مشت کاه

 

 

کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود

 

یـک نـفـر بـایـد زلیخا را بیاندازد به چاه

 

 

آدمـیـزادست و عشق و دل به هر کاری زدن

 

آدم ست و سیب خوردن آدم  ست و اشتباه

 

 

سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند

 

"دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه"

 

 

حامد عسکری

نوشته شده در دوشنبه ۱٧ امرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ توسط علی رضا صدریخواه نظرات () |

روز زن و روز مادر مبارک

 

این روزا  داره روز مادر نزدیک میشه .تولد فاطمه زهرا  الگوی مادران جهان . روز زن . روز همه زنهای شیر زن سرزمین من .

روز مادرم همسرم دخترم و همه مادران و دختران و همسران جامعه بزرگ ایران .روزی که زن بودن به خودش می بالد و افتخار می کند .

خوش به  حال اونائی که مادر دارند .و زندگی شون سرشار از حس بهشتی مادره .

مادرم سالها خواب می بینم که تو هستی .همراه من و شریک همه غصه های من .شبهای دراز بر بالین من بیداری ومن  خواب ......

خوش به حال اونائی که سروش بهشتی زندگی همه رویاشونو پر می کنه .

کاش میشد بگم که چقدر دلتنگ لحظه های آبی رویای وجود توام مادر .

کاش دنیا معنای دیگه ای داشت

کاش اخرتی با تو داشته باشم .

بهشت هم بی تو .......

و بقول حسین پناهی :به بهشت نمی رم اگه مادرم اونجا نباشه

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه ۱ خرداد ۱۳٩٠ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط علی رضا صدریخواه نظرات () |


Design By : Night Skin